من ، تو ، او 
من در را باز می کنم. چادرم را می اندازم روی ميخ ايوان. زنبيل نان و شير را می گذارم کنار در آشپزخانه. دستی به موهای سفيدم می کشم. اين کمرديگر درست بشو نيست. اين استخوان ها و مفصل ها هم. بر می گردم به حياط. رديف گلدان های کنار حوض را ، باغچه ای که سال هاست تنگ ديوار چسبيده است را با آب پاش رنگ و رو رفته ای آب ميدهم. بعد شير آب را باز می کنم و تمام کاشی های کف حياط را خيس می کنم. بوی خاک بلند ميشود. بوی خاک ميدهم. می گويم صبح تا شب اين همه خاک می نشيند روی ميزها و صندلی ها. هر روز صبح دوباره پاک می کنم و فردا باز روز از نو روزی از نو. روی خودم هم همين قدر می نشيند لابد. آب راه می گيرد لای درز کاشی ها مثل گلابی که ازگلاب پاش می آيد و می آيد و لای قبر ها راه می رود. بين قبر مادر و پدرم يک جوی آب درست کند. می گويند نيافتی توی جو ! ميخندم و می پرم. بعد جوی گلاب ميرود تا ميرسد به قبر پسرم . در را باز می کنم و چند تا لباس پاره ميبينم روی يک جفت دست. می گويند همين قدر که مرده. پی اش را نگيريم و طلب استغفار کنيم برايش. می گويم بفرماييد تو. دم در بد است ......
تو حتی سر برنمی گردانی. نگاهم نمی کنی. ريز ريز می نويسی و گاهی نگاه می کنی به توده ی کاغذ ها و روزنامه های روی ميز. پتوی سپيدت را از روی پاهايت کنار نمی زنی و نمی بينم تمام اين سالها پاهايت چسبيده اند به رکاب اين صندلی و فکر می کنم بايد موهايت را شانه کنم. ناخن هايت را کوتاه کنم و ريش سپيدت را که خيلی بلند شده ......
من آستينم را بالا می زنم. دستم را در آب لجن گرفته ی حوض فرو می کنم. آب قل قلی می کند و آرام آرام غرق می شود. صدای خفه شدنش گم می شود در صدای زنگ درِ حياط. پسرک دکه دار است که برايمان خريد می کند. قرص های مرا می خرد و روزنامه های تو را. جز نان و شير که تنها بهانه ی بيرون رفتن من از اين خانه است هميشه همه چيز را با يکی از همين دو تا زنبيل قرمزرنگ و رو رفته در حياط می گذارد و زنبيل خالی را برميدارد برای خريد فردا و من هميشه ته اين زنبيل دومی يک اسکناس پانصد تومانی گذاشته ام برای دستمزدش. پسرک را که راه می اندازم می آيم کنار صندلی تو.
تو برای او نامه می نويسی. نامه را روی ميز می گذاری و بی آنکه حتی سرت را به طرف من کج کنی صندلی ات را از تنها در بدون پله ی خانه به داخل می رانی. من کنار حوض می نشينم و نامه ی تو را برای او می خوانم.
نوشته ای که حال همه ی ما خوب است . نوشته ای هر روز عصر پارک می رويم و غذا و کتاب و سفرهايمان به راه است. نوشته ای هر چه جوانی ها قسمت نبود حالا به اندازه ی کافی خوش می گذرد. فقط خواسته ای که درسش را بخواند و اگر چيزی خواست فورا به ما بگويد و ديگر اينکه مبادا احساس تنهايی کند.
يادم نرفته پسرک هفته ی پيش نامه آورد. دوست او فرستاده بود. گفته بود با يک پسر آلمانی ازدواج کرده و از آن خانه رفته. هر چه نصيحتش کرده اند حاضر نشده اسمی از ما بياورد و اينکه احتمالا ديگر برايمان نامه ای نخواهد فرستاد. نامه را می گذارم فردا با زنبيل قرمز رنگ و رو رفته بدهم پسرک به همان آدرس قبلی پست کند.
آخرين قطره ی ِ آب حوض قل قلی ميکند و در سوراخ راه آب فرو ميرود.


[ 1 ] ( 2 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 2.9 / 19 )

<< <صفحه قبل | 1 | 2 |